رو تک درخت خونه یه یا کریم نشسته
با زهر تیر صیاد بال و پرش شکسته
زار و پریشون شده تاب و توون نداره
دیگه توی وجودش یه ذره جون نداره
غصه نخور یاکریم دوباره پر میگیری
اگه بشی نا امید بدست غم میمیری
منم دلم شکسته غم به دلم نشسته
کسی تو این زمونه به عشقم دل نبسته
منم یه نیمه جونم منم بی هم زبونم
قصه بی کسی رو یه عمریه میخونم
تو خوب میشه پر میزنی دوباره
به یار خود سر میزنی دوباره
منم که باید شب و روز بسوزم
یه عمره که چشمم و به در میدوزم
چقدر دلم میخواست یه گوشه از حرمتان جای موندن و پناهگاهی داشتم تا نزد شما بمانم
ببخش اگر با قدوم گنهکارم پا به حرم شما نهادم اما به امید حرمتی بود که نزد پروردگار داشتین...
یا علی بن موسی الرضا التقی النقی به قول مرحوم آغاسی خوبیم بدیم آقا جان بپاتون نوشته شده ایم
آقا جان یاری ام بفرما به عهدی که بستم وفادار بمونم...
بال در بال پرستوهای خوب می رسد آخر سوار سبزپوش
جامه ای از عطر نرگسها به تن شالی از پروانه ها روی بر دوش
پیش پای او به رسم پیشواز ابر با رنگین کمان پل می زند
باغبان هم باغبان نو بهار بر سر شاخه ای گل می زند
تا می آید پرده ها از خانه ها باز توی کوچه ها سر می کشند
مرغ ها خسته و پر بسته برهم از میان پرده ها پر می کشند
در فضای باغ ها پر می شود باز هم فواره ی گنجشک ها
هر کجا سرگرم صحبت می شوند شاخه ها درباره ی گنجشک ها
باز می پیچد میان خانه ها بوی اسفند و گلاب و بوی عود
می رسد فصل بهاری جاودان فصلی از عطر وگل و شعرو سرود
اگرکفیل روزی خداست ٬غصه چرا؟!
اگررزق تقسیم شده است٬حرص چرا؟!
اگردنیافریبنده است٬اعتماد به آن چرا؟!
اگربهشت حق است٬تظاهر به ایمان چرا؟!
اگرقبر حق است٬ساختمان مجلل چرا؟!
اگر جهنم حق است٬این همه ناحق کردن چرا؟!
اگرحساب حق است٬جمع مال حرام چرا؟!
اگرقیامتی هم هست٬خیانت به مال مردم چرا؟!
اگر دشمن انسان شیطان است٬پیروی از او چرا؟!
اگر پاداش از خداست٬پس سستی چرا؟!![]()
منتظر یعنی...
همانند کسی که در پی شب یلدایی، خسته از ظلمت و تیرگی، چشم به افق دوخته و دمیدن خورشید را آرزو می کند
.|
شب زنده دار عشق | |
|
آنشب که تو با رفیق بی عاطفه ام شوی هم آغوش پیراهن هر دومان سفید است ولی تو عروس و من کفن پوش دختری از قوم عیسی گرفتارش شدم یا محمد همتی کن تا مسلمانش کنم جز من گرت عاشق شیدا ست بگو میل دلت به جانب ماست بگو گر هیچ مرا در دل توست بگو گر هست بگو . گر نیست بگو . راست بگو |
اگه می تونستی در اعماق روحم قدم بگذاری می دیدی آن بیچاره سرگردان در جستجوی تو هست و می گوید تو را دوست دارم ماه من !
اگه می تونستی از راز درونی و آه سینه سوز من آگاه شوی می دیدی که از میان آن شعله سرکش و جان فرسای من صدای حقیقت و ملایمی که در جان من طنین انداخته به گوش می رسد که می گوید تو را دوست دارم !
اگه می تونستی نگاه های پی در پی چشم اشکبارم را بفهمی احساس می کردی کسی می گوید دوستت دارم خوب من !
اگه می تونستم تمام اندیشه های دردناک را برایت بنویسم کتاب ها می شد ولی ذره ای از اسراری که مدت هاست مرا رنج می دهد برایت بازگو می کنم و تا آخرین لحظات عمرم می گویم : دوستت دارم.
شعر یادها و یادبودها
شعر خاطرات
خاطرات سالهای گریخته
سالهای جوانی
و آنچه افتد و دانی
راستی
به یاد می آورید شعر كوچه فریدون مشیری را
با كلماتی كه انگار از مخمل برآمده اند و از شفافیت چشمه های پاك
" كوچه " از فریدون مشیری با یاد همه كوچه هایی كه از آن گذشتیم و
همه خاطراتی كه به یاد سپردیم.
و انگار كه فراموشی از برای آن نیست
***